ترانه فیلم شکست ناپذیر        

               زنده یاد محمد علی فردین و پرویز جعفری در فیلم شکست ناپذیر       

سال ساخت فیلم شکست ناپذیر: 1353 
کارگردان و تدوینگر:رضا میر لوحی
فیلمنامه:رضا کریمی
تهیه کننده نعمت رفیعی
موسیقی:روبیک منصوری
مدیر دوبلاژ:منوچهر زمانی
پخش:سازمان سینمایی پانوراما
بازیگران:محمدعلی فردین/ایلین ویگن
نعمت الله گرجی/جمشید مهرداد
حسین گیل/پرویز جعفری
هنگامه/حسین شهاب
رضا حاجیان/ذبیح ذبیح پور
علی دهقان/نریمان شیری فرد
جلال موسوی/حمید یکتا/شاپور بقایی

دانلود ترانه فیلم شکست ناپذیر باصدای عهدیه 1

دانلود ترانه فیلم شکست ناپذیر با صدای عهدیه 2


                 "قصۀ شهرزاد" به روايت شهاب ميرزايی    

                 شهرزاد 

صبح روز اول: بهارجنوبی. کوچه سمنان. خانه سينما. زنی با موهايی سپيد و چهره ای که

گذرعمر بر آن هاشور زده. بر صندلی چوبی کنار ديوارنشسته است. سيگارمی کشد و نگران به

زمين می نگرد.

روبرويش نشسته ام. به اوخيره می شوم. من او را می شناسم و او مرا نمی شناسد. بعد از مدت

ها جستجو" شهرزاد" را يافته ام. کنارش می نشينم. سر صحبت را که باز می کنم، کوله و

ساکش را نشانم می دهد و می گويد به اين فکرمی کند که امشب کجا بخوابد.

صبح روز دوم: بهارشمالی. خانه ای کوچک، وسط تهران بزرگ. ديواری به رنگ خاک که

کنتراستش با پيراهن آبی او، منظره ای دلپذير ساخته.

از کودکی اش و کارکردن در قهوه خانه پدردر نزديکی ميدان راه آهن شروع می کند. بعد کپی

کتاب "با تشنگی پير می شويم" را نشانم می دهد که درمقدمه اش نوشته: کبرا نام خواهرمرده ام

بود که شناسنامه اش را باطل نکرده بودند وشناسنامه را برای من گذاشتند. مادرم مريم صدايم

می کرد و پدرم زهرا. زمان رقصندگی شهلا می گفتندم. در سينما شهرزاد شدم و حالا زير

شعرهايم می نويسند: شهرزاد.

از آغاز رقصندگی در کافه جمشيد، و سيروس لاله زار، در سن چهارده پانزده سالگی و ميان

انبوهی از دود سيگار و بوی الکل می گويد. ازعشق به تئاتر که او را می برد تا گوشه و

کنارايران، در روزگار ماشين های قديمی و جاده های خاکی و بعد رسيدن به جاده سينما.

اولين بار نامش در تيتراژ فيلم "قيصر" می آيد و بعد از آن در چند فيلم مطرح سينمای ايران و

چند فيلمفارسی بازی می کند. نقش او در بيشتراين فيلم ها زن بدکاره يا رقاصه ای است که به

چند سکانس و پلان محدود می شد. اما نقش آفرينی های متفاوتش در"تنگنا" و "صبح روز

چهارم"، برايش جايزه هايی ای از جشنواره "سپاس" به ارمغان آورد.

حوالی سال ۵٢ در اعتراض به فضای فيلم فارسی ازسينما کناره گيری می کند. به گروه سينمای

آزاد می پيوندد، فيلم کوتاه می سازد، کتاب های شعرش را چاپ می کند و داستان های کوتاهش

در روزنامه "آيندگان" و بعدها "کتاب جمعه" چاپ می شود.

تا اين آه فيلم بلند "مانی ومريم" را در سال ١٣۵۶ با بازی "پوری بنائی" می سازد. مريم ومانی

از اولين فيلم های سينمای پيش ازانقلاب است که کارگردان وقهرمان قصه اش زن هستند. فيلم

توقيف می شود و سه سال بعد اکران.

توفان انقلاب از راه می رسد و در آن شلوغی روزگار، دارو ندارش از بين می رود. فيلم هايش

گم می شوند و کتاب هايش و خودش. مدت های مديد دربدر می شود و هراسان. در اوج بيماری

روحی و جسمی در سال ١٣۶۴ راهی آلمان می شود و بعد از هفت سال هوای وطن می کند و

باز می گردد به ايران.

حالا هفده سال ازآن بازگشت تلخ می گذرد. هفده سالی که به دربدری و آوارگی و پريشانی

گذشته است. از کوچه پس کوچه های تهران تا روستاهای دورافتاده طبس و کرمان.

در اين ميان آن چه گم می شود آرامش است و آسايش و آن چه نمی يابد اعتماد وتوجه اهالی

سينما وآشنايان و دوستان قديم که بيش ازحقوق بخورونميری باشد که بعدها از خانه سينما می

گيرد. او را سال ها آدم هايی که بايد ببيند، نمی بينند. کم به سهو و بيش به عمد.

در کنار تلاش برای يافتن سرپناه، راهی کتابخانه ها می شود تا کپی کتاب هايش را از روی

نسخه های موجود بگيرد و هميشه و همه جا در کوله پشتی اش با خود ببرد و در اين دربدری

چه اهميت دارد که "پوران فرخ زاد" در کتاب "کارنمای زنان ايران" می نويسد او با خوردن

قرص در سال ١٣۵٧ خودکشی کرده است و مجله "دنيای سخن" در سوگ "اخوان" نامه ای

از" گلستان" منتشر کند که از آخرين ديداراين دو در لندن بگويد و در آن اشاره ای شود به

شعرشهرزاد:

"اخوان روز رسيدنش، به هديه، کتابی به من بخشيد که يک جنگ از شعرهای نو فارسی بود.

چند روز بعد ازم پرسيد آن را چگونه می بينم. گفتم در اين جنگ از آنهايی که شعرشان بی پاست،

برگزيده هايی هست. بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بيان زندۀ بيدادگر را که سال ها پيش با عنوان

"با تشنگی پير می شويم" درآمد، در آوردم."

"از آن برايش تک هها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را م یگرفت نگريد، که عاقبت

نتوانست. افتاد به هق هق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: اين از کجا آمد، کيست؟ گفتم: همين

ديگر. بی خبر هستيم. به خود گفتم و همچنان هميشه می گويم، در دالان تنگ هياهوی پرت غافل

می شويم از دنيايی که در همسايگی زندگی دارد. گفت: مثل رگ بريده خون زنده ازش

می ريخت. گفتم: همين ديگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چيست؟ گفتم:

همين ديگر. اشکال از اسم و آشنايی با اسم م یآيد. از روی اسم چه می فهميم؟ اسمش بنا به آنچه

معروف است "شهرزاد" است."

صبح روز سوم: نيمکت خانه هنرمندان. جايی که شب گذشته اين جا خوابيده. شهرزاد می گويد:

وقتی در پارک می خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابيدن در کنار بی خانمان ها و موش

و گربه و سوسک به الفت با آن ها می رسد."

"در شب های گرم تابستان، می توانی به آسمان خيره شوی و برای هزارمين بار دنبال ستاره

بختت بگردی و بازهم پيدايش نکنی. اما صبح که بيدارمی شوی و می خواهی به دستشويی

بروی، دردسرهايت تازه شروع می شود. همين کارعادی روزانه همه آدم های دنيا به مشکلی

بزرگ تبديل می شود. کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساک هايم را کجا بگذارم؟"

می گويد وقتی در روستا هستی، چيزی که بيشتراز نبود امکانات آزارت می دهد نبود سينما و

کتابفروشی و دکه مطبوعاتی است و خيابانی که در آن قدم بزنی و صندلی که بر روی آن

بنشينی و مخاطبی که درباره اتفاقات جديد جهان با او حرف بزنی. آدمی بيگانه هستی که گويی

ازجهانی ديگر به آنجا پرت شده ای، بی هيچ نقطه اشتراکی. حتی خيلی وقت ها حرف زدن آدم

های اطرافت را به زبان محلی، نمی فهمی.

همه آرزويش اما در اين سال ها، يافتن سرپناهی است غير از آسمان. جايی که بتواند در آن

لختی بياسايد و به راحتی بخوابد و بنويسد. يخچال و تلويزيون داشته باشد. آن قدر پول داشته باشد

که کتاب و مجله بخرد و آن قدر فرصت که آن ها را بخواند.

صبح روز چهارم: اتاقکی در باغ پرتقال يکی از شهرهای شمال. حالا چند روزی است که اين

جا، دوراز هياهوی انبوه کرکسان تماشای آن شهر بزرگ، جايی برای زندگی پيدا کرده است.

جايی که بتواندغذايی بپزد، روزنامه ای بخرد و نگاهی به پس پشت زندگی پرفراز و نشيب اش

بيندازد و آرزوی چاپ کردن سفرنامه ها، شعرها، فيلم نامه ها و داستان هايش را دوباره جان

بخشد و باز بسرايد:

تلنگری بر آب زدم

سازی که زمين آن را می شنود

آسمان آن را می شنود

تلنگری بر گيجگاه عشق

رعدی سخت درمی گيرد

پرنده مهاجر تنم بال می گشايد و می خواند

زندگی اينگونه است

تلنگری بر دهان کامل ترين انسان

پايان آرامش

و يا آغاز شورش


                                        عکسی از فریباخاتمی     

    فریبا خاتمی


 

نوشته شده توسط فرهاد لارنگی در سه شنبه 1388/06/31 ساعت موضوع | لینک ثابت